آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

در حکایت نمایشگاه کتاب

سلام و صد سلام به آقا پسری گل پسری آراد خان مامان و بابا جمعه صبح قرار بر این شد که ما آقا پسر رو ببریم نمایشگاه کتاب تا هم برای مامان جون یه چند تا کتاب بخریم و هم یه چند تا کتاب برای آقا آراد و یه چند تایی هم اسباب بازی مناسب سن گل پسرم خلاصه اینکه ساعت یازده از خونه راه افتادیم -  بماند که تقریبا یه نیم ساعتی طول کشید تا آراد خان رو از خواب بیدار کنیم  و راه بیفتیم - اوایل خیلی خوب بود و تقریبا اتوبان ها هم خلوت ولی یه کم که جلوتر رفتیم یواش یواش ترافیک شروع شد و آقای آراد ما هم کم طاقت. تقریبا بعد از اینکه دور مصلی رو یه طواف کامل کردیم و جای پارک هم پیدا نکردیم از رفتن به نمایشگاه منصرف شدیم چون پسری دیگه کاملا کلافه ...
20 ارديبهشت 1393

پنج شنبه4/2/93

عزیز دلم مادر سلام گل پسر پنج شنبه ای که گذشت خیلی خیلی خوب بود چون من و گل پسرم با هم دیگه تو خونه بودیم و تونستیم کلی بازی کنیم هر چند آقا پسری طبق عادت معمول مامانش رو اذیت می کرد و بعضی وقتها هم لجبازی ولی همه ی این کارهات هم شیرینه مامان جون و اما تازگی ها یاد گرفتی هر جا که بری خراب کاری کنی دیگه سینه خیز رو حسابی حرفه ای می ری و کافی سفره غذا هم باز باشه شما رو نمی تونیم از اونجا بکشیم بیرون  با یه دست برنج تو سفره رو چنگ میزنی با یه دست قاشق و چنگالا رو برمیداری با یه دست آب رو برمی داری خلاصه اینکه ما نمیتونیم در کمال آرامش یه وعده غذایی بخوریم عشق مامان از درس خوندنمون هم اگه بگم که دیگه واویلا تا کتا...
7 ارديبهشت 1393

شنبه 6/2/93

سلام سلام سلام پسر گل مامان سلام دیروز که مامان از سرکار اومد طبق معمول شما رو از خونه ی مامانی برداشتم و رفتیم خونه خودمون البته بابایی مهربون زحمتش رو کشید ما که همیشه شرمنده زحمات بابایی هستیم. رفتیم خونه و بعد از اینکه یه شیر حسابی خوردی خوابیدی و مامان هم هرچقدر تلاش کرد تا یه چرتی بزنه نشد که نشد .خلاصه تا اومدن بابایی شما خوابیده بودی و همین که بابا جون زنگ خونه رو زد بیدار شدی و کلی با دیدن بابا ذوق کردی و مشغول بازی با بابا جون و من هم تونستم تو این مدت یه کم به کارام برسم. شب هم طبق عادت معمولت دیر خوابیدی ساعت دوازده بود و نمیدونم که چرا اینقدر دیشب بد خواب شده بودی و همش تو خواب نق نق می کردی صبح هم تا بقلت کر...
7 ارديبهشت 1393

آراد سوار بر اسب راهوار خویش

گل پسر من الان تقریبا پنج روزی میشه که سوار روروئک میشه و هر وقت میذاریمش اونجا کلی ذوق و جیغ و داد میکنه. عزیز دلم خنده هات تموم زندگی مامان و باباست پسر جونم همیشه همیشه بخند. و این هم یه عکس بدون شرح ...
7 ارديبهشت 1393

2/2/93 با یه عالمه عکس جدید از پسر بابا

آقا پسرم سلام گل پسرم سلام جون و دل مامان امروز بالاخره موفق شدم تا عکس ها رو از دوربین خارج کنم و دسته بندی کنم و یه سری رو آماده کنم تا بذارم رو وبلاگ پسر گلم. روزها می گذره و پسر مامان روز به روز بزرگتر می شه و آقاتر. مامانی دیروز دیدم یه مروارید دیگه توی اون دهن خوشگلت دراومده مبارک باشه پسر قشنگم اولین دندون توی فک بالا امیدوارم همیشه سرحال و شاداب و سرزنده باشی قشنگ مامان. این عکس پسرم برای تقریبا دو هفته پیش هست. مامانی عاشقتم   این هم برای تعطیلات عید هست که داریم از ماسال برمی گردیم و آراد گل مامان حسابی گرمش شده بود و مجبور شدم لباساش رو دربیارم اینجا هم یه جای کوهستانی نزدیک ماسال بود ...
2 ارديبهشت 1393

می نویسم برای مهربان پسرم

آقا پسر مامان سلام  سلام به روی ماهت گلکم این چند روز که گذشت عشق مامان طبق عادت معمول میمونه خونه مامانی و اونجا میمونه تا بعد از ظهر دیروز هم با بابا جون گل پسری رو بردیم پارک تا یه کمی از هوای آزد استفاده کنه ولی ولی امان از دست این پسری که تو بقل بابایی نمی موند و هر چیزی رو که می دید تلاش می کرد تا بگیردش و وقتی نمی تونست کلی جیغ می زد خلاصه یه توپ براش خریدیم تا با اون سرگرم بشه و شد. وقع رفتن خونه ی مامانی زوم کرده بودی رو عینک باباجون و همش می خواستی عینکش رو از چشمش برداری و بابا و بابای بی عینک نمی دونی یعنی چی پسری   شام هم رفتیم خونه ی مامانی و تا روز مادر رو بهش تبریک بگیم و حسابی حسابی به شما خوش گذشت...
1 ارديبهشت 1393

تعطیلات آخر هفته

سلام مامان جون پنج شنبه هفته ای که گذشت منو و بابایی و پسری تصمیم گرفتیم بریم شمال و یه کمی هم تفریح کنیم و هم به یه سری از کارها رسیدگی کنیم برای همین صبح ساعت 8 راه افتادیم و از اونجایی که شما عاشق مناظر شمالی وقتی از خواب بیدار شدی و جاده رو دیدی مثل همیشه اقا پسرم کلی ذوق کرد و شروع کرد به جستجو تو طبیعت یه کم بعد هم بابا جون نگه داشت تا هم خودش خستگی در کنه هم پسر عسلی عشق مامان نمیدونی با چه ذوقی به کوهها و درختها و جنگل نگاه می کرد. الهی قربون نگاه کردنت بشم پسرم   خلاصه اینکه موقع رفتن بدون اینکه آقا آراد ما رو اذیت کنه رسیدیم و بعد از اینکه آقا پسری شیرش رو خورد یه استراحت اساسی کرد. غر...
30 فروردين 1393